تبليغاتX
مالیخولیای یک روز ابری

مالیخولیای یک روز ابری

مکالمات روزمره سه نفر در گوشه ای از این دنیا

یک سال گذشت!

کل خانه یک اتاق دو در سه متری بود که دو طرفش را حجم دو تخت پر کرده بودند. آن وسط یک میز به دیوار چسبیده بود با یک صندلی پلاستیکی رو به رویش. کنار میزی قفسه ای آهنی قرار داشت پر از کتاب و خرت و پرت. یک تنگ ماهی هم بود. سروناز، ماهی قرمزی با باله های شفاف در تنگ دور خودش می چرخید. تفریحی جز اینترنت نداشتم آن روزها. همیشه می گفتم خبرهای بد زود می رسد. حدسم درست بود. اول بیژن مرد و بعد بابابزرگ. رفتم بیرون به بهانه اینکه چرخی بزنم و هوا به کله ام بخورد. گریه کرده بودم آن روز خیلی. وقتی برگشتم تنگ ماهی چپه شده بود روی قفسه آهنی و همه جا پر از آب بد بوی ماهی بود. رد پای خاکی یک گربه روی تخت کنار پنجره بود. پرده ها در باد اینور و آنور می شدند و بادزنگ صدای ناهنجاری داشت.

می ترسم. همیشه ترسیده ام. از سیاهی. از صداهای عجیب به هم خوردن درها و خش و خش پاهای ناشناسی بر کف خانه. تکانهای پرده در باد و نورهایی که روی دیوار شبحهای مبهمی را ایجاد می کنند. مرگ همیشه همین حوالی خانه ام پرسه می زند. گاهی از دور دست تکان می دهد و با لبخندی ردیف دندانهای سفید و تمیزش را به نمایش می گذارد. انگار توی دلم زنی رخت می شوید.

به او گفتم که من بچه کوهستانم. از پشت قاف آمده ام. به رویم خندید. نشانه ای از تحسین یا شگفتی در او نبود. در مواجهه با چیزهایی که نمی فهمیم خنده پوشش غلط انداز خوبی ست. چهره ای متفکر یا مدرن به ما می دهد. تو گویی که کل هستی را به سخره گرفته ایم و می دانیم که در پس این خنده های عصبی و سه گره های عبوس بر ابروانمان شاید فقط می ترسیم.

بابابزرگ همیشه از مرگ می هراسید. دوست دارم بدانم در آن لحظه با شکوه مواجه با حقیقت مرگ، که داشت برای همیشه از عدم جدا می شد و به ابدیت می پیوست صورتش چگونه بود. آیا زیر فشار ترس له شده بود یا لبخندی آرام و ملایم بر لب داشت. صدای تو را از پشت تلفن هرگز از یاد نخواهم برد. از فشار گریه و غم شکستی و حجم بزرگی از هق و هق و واژه را با هم تا اتاق کوچک من فرستادی. دیگر نشنیدم چه گفتی. من هم گریسته بودم. در مواجه با مرگ می گرییم همیشه. مانند کودکان در حسرت اسباب بازی یا آبنبات. به خالی حضور او که می اندیشم همان حسرت قدیمی انگار دوباره زنده می شود. به قول خاله ناهید...دیدار به قیامت!

حالا کسانی که نمی شناسم در انتظار دیدار من لحظه شماری می کنند. ترس می خورند و انگشتانشان را در تنهایی می جوند. احترام عمیقی که حس آزار دهنده ای دارد به مثابه ابزار کندی ست برای برش لوله آهنی چقری که سد راه شده است. هر چند که تمامیت فردی ما را به رسمیت بشناسند همیشه یک حضور ناشناس در زندگی مایه ناخشنودی ست. هر جا این حضور ناشناس قویتر است پیوند های انسانی مان نیز عمیقتر خواهد شد چرا که ما را ترسهایمان به هم می پیوندد. ترسهایمان را دوست بداریم. چه بسیار که داشته هایمان را مدیون همین ترسها هستیم. دانش بشری چیست مگر زدودن همین ترسهای انسانی از زمینه ذهنی که تمایل به آرامش ابدی دارد و در پایان سکوت و سکون بر جا مانده از زوال انسان را که بر آن پاسخی جز مرگ نیست.

مرا با لبخندم به یاد بیاور زمانی که دیگر نیستم. با نگاه های پریشانم به سمت یک جای دور دست در آسمان. آنجا که خورشید بر لبه کوهستان البرز و قله دماوند بوسه می زند. مرا در زمینه دشت شقایق پوش در کنار گوسفندان و سگان گله با دستمال سر صورتی و  شلوار خاکی ام به یاد بیاور. من بچه کوهستانم. از پشت قاف آمده ام و به پشت قاف باز می گردم!

+ نوشته شده در  Tue 1 May 2012ساعت 12:24 PM  توسط من  | 

دوباره برگشتم به خانه. به همین اتاق ساده مربع شکل با پنجره های قدی که دو رشته سفید حریر آسمان پشت سرم را از من جدا می کند. به مشبکهای چوبی روی شیشه ها دست می کشم. سایه هایشان روی دیوار از لا به لای انگشتانم رد می شود. همه چیز مثل همیشه است. تختم همان جا سر جایی که بود...درست مثل لحظه ای که داشتم اینجا را ترک می کردم ملحفه ای مچاله شده چند تا بالش روی هم افتاده و لباسهایی که این ور و آن ور رها کرده بودم...روی میز پر از کاغذهای بی ربط پاسپورتم با دو سوراخ در یکی از گوشه هایش و یک پاکت خالی سیگار که با در نیمه باز کنار زیر سیگاری پر از فیلترهای سوخته و نیمه سوخته افتاده است. نه چیزی عوض نشده است. در این مدتی که نبودم حتی خدمتکار هم جرات اینکه در اتاق را باز کند و دستی به سر این اتاق بکشد نداشته...خوب چه بهتر...انگار اصلا هیچ اتفاق خاصی رخ نداده است ... اصلا هیچ کاردی هیچ سینه ای را ندریده است... هیچ قلبی زیر فشار درد نترکیده است و هیچ چشمی در دریای اشکهای بی دلیل غرق نشده است...چه بهتر!

چیزهای مبهمی از خوابهای پریشانی که دیده ام در خاطرم مانده است...سالن وسیعی که در آن آدمهایی با صورتهای عبوس و چمدان به دست به این و سو آن سو می دوند...من روی تختی چرمی مچاله شده ام...صدای سرودهای مذهبی معابد هندو می آید...صدای پیانو می آید انگار کلیسایی در این حوالی باشد...بر می خیزم! پرده سرخ رنگ پر از نقش فیل و دوختهای سرمه  و منجوق هنوز بر دیوار کنار شومینه است...فیس بوک هنوز اختراع نشده! و کاشی مسجد با نقش اسم خدا هنوز آن بالای دیوار جا خوش کرده است...چه بهتر!

موهایم کی بلند شد؟...کی اینقدر لاغر شدم؟...کی مردان و زنان تمام زمین را زندگی کردم؟....کی مردم؟؟؟

هنوز کوه های البرز سر جایشان هستند. هنوز آسمان در خون خورشید می طپد در غروبهای تهران. هنوز هوای سر ظهر بوی پلوی آبکشیده و قرمه سبزی می دهد. باید شومینه را روشن کنم هوا سرد شده است!

دوباره برگشتم به خانه. به همین اتاق ساده مربع شکل با دو پنجره ساده که پرده های کلفت سرخ رنگی آسمانش را از نگاهم می دزدند. همه چیز مثل همیشه است. تختم همان گوشه کنار دیوار...درست مثل روزی که برای اولین بار به اینجا آمدم.  ملحفه آبی تیره که جا به جا از زیر لباسها و کتابهایی که روی تخت رها کرده بودم بیرون زده است...روی میز لب تاپم در کنار هزاران کاغذ چرکنویس خط خطی یا سفید....دسته ای بریده روزنامه و دفترچه ای که روزگاری تنها دارایی ام بود...کاغذهای زرد رنگ کاهی. خوب چه بهتر که در اتاق فقل بوده و کسی چیزی را جا به جا نکرده است. اصلا انگار نه انگار که برف بارید و ما در زیر آوار بهمن گم شدیم و همانجا آنقدر ماندیم تا بهار سال بعد با آب یخچالهای دماوند به دامنه کوه رسیدیم و برای اولین بار یک گل شقایق واقعی را از نزدیک تماشا کردیم!...چه بهتر!

موهایم را کی کوتاه کردم؟...کی بر گشتم به دوران مدرسه؟...این همه چراغ را کی خاموش کرد و این فانوس روشن را کی پشت پنجره گذاشت؟...هی چیزهای دوری خودشان را در آستانه حافظه ام رها می کنند و می روند...خاطراتی که به برشهایی از آینده شبیه اند...

+ نوشته شده در  Tue 27 Mar 2012ساعت 1:25 PM  توسط علیرضا  | 

" درهء شیوا "در واقع نه دره بود نه به شیوا مربوط می شد بلکه کلابی بود در کنارهء ساحل آنجونا و دریای عربی با رنگ کدر و خاکی رنگ ماسه هایش. شاید پنجاه شصت سال از اون روزی که یک گروه از هیپی های امریکایی به اینجا وارد شدند و شروع کردند مثل انسانهای اولیه اینجا زندگی کردن می گذره...درهء شیوا همچین قدیمی هم نیست. تا همین پنج سال پیش که از هر ده نفر هشت نفر اهل روسیه یا اسرائیل نبودند اینجا یه زمین خالی به درد نخور بود. من که یادم نمی یاد بعد از "کرلیس" بار دیگه ای تو این محدوده بوده باشد. این ساز و ساخت های دور بر کرلیس همه مربوط به همین چند سال اخیر می شود. 

در و دیوارهای دره پر از نقاشی های عجیب و رنگارنگی بودند که با جوهر نور افشان طراحی شده بودند و زیر نور بنفش فلئورسنت عین چراغهای خوشرنگ می درخشیدند. انگار ستاره ها روی زمین افتاده باشند کافی بود که تکه ای، لباسی، جایی سر تا پای هیکلت سفید باشد و تو مثل یک حامل نور در جمع بدرخشی و هر بار که کسی حایل تو و نور بنفش می شود خاموش می شوی انگار که چشمک می زنی ستاره!

تا شعاع چندین متری در ساحل اطراف دره را جمعیت پوشانده است. پاسی از شب گذشته و موزیک به بلندی نعره جهنمیان است. تفاوت این موسیقی با انواع دیگر بیشتر به جنبه های شنیداری آن مربوط می شود تا به جنبه های تکنیکی آن. به هر حال موسیقی خشن و پر سرعتی ست که در حال عادی یا نشئه گی ناشی از الکل و سایر محرکهای طبیعی شنونده قادر به درک و لذت بردن از آن نیست مخصوصا به مدت طولانی مدت. این موسیقی که به موسیقی روانگردان یا Psychodelic معروف است ارتباط نزدیکی با داروهای روانگردان و انژری زا نظیر اکستازی، ال اس دی و ام دی ام ای دارد. حال و هوای پارتی ها دره، خاص این نواحی ست. کسانی که زیادی بالا هستند دور و بر باند ها و اسپیکرهای غول آسا می پلکند و سایرین بسته به حس و فازشان در اطراف و اکناف پرسه می زنند. نه محدودهء مشخصی هست و نه آداب و رسوم خاصی از آن دست که در پارتی ها شهری با تم آر اند بی یا هاوس به چشم می خورد.

پارتی های دره سن و سال ندارد. از بچهء شیر خواره که از سینه مادرش آویزان باشد می بینی تا پیرمردها و پیزنانی سر تا پا چروکیده و پوست بر استخوان کشیده. چونان پیر که تو گویی همین الساعه می میرد طرف. تماشای لباسها و آرایش موها نیز خالی از لطف نیست. دختران جوان روس و اوکراینی به طرز عجیبی لباسهای هوس انگیز و سکسی می پوشند. از آن مدلهایی که در فیلمهای پورنو می شود دید. اسرائیلی ها از تاتوی حقا زیبای بدنشان می شود تشخیص داد و یا کلاههای کوجک خاخامی با موهای بلند dreadlook و پیرسینگ در اقصا نقاط بدن و صورت. تفاوت ها بیشمار است و هیچ دو گونه انسانی را یک شکل نمی بینی و با این حال جوری حال و هوا و هماهنگی خاصی در فرم آرایشها و انتخاب لباسها و رنگها هست که از صد کیلومتری هم می شود فهمید که با این سر و وضع حتما داری به پارتی دره می روی...زنی را با کفش پاشنه بلند نمی بینی. همه یا پا برهنه اند یا کفشهای راحت، کراکرز، دمپایی و یا پوتینهای دو انگشتی  تبتی پوشیده اند.

حول و حوش اطراف دره را مردم محلی بساط کرده اند. انواع خوراکی ها و مزه های عجیب و متفاوت در بساطشان به هم می رسد. گرچه عموما از راه فروش مواد مخدر و داروهای روانگردان کسب در آمد می کنند ولی ساندویچ املت ویژه ای می پزند که الحق نظیرش در هیچ جا یافت نمی شود یا شاید هم شرکت کنندگان در پارتی حسابی از مخ تعطیل شده اند که اینها به دهنشان مزه می کند. والله اعلم!



+ نوشته شده در  Tue 21 Feb 2012ساعت 10:26 PM  توسط شقایق  | 

 

کپکها را کنار زدم و تکه ای پنیر لای نون لواش خشکیده ای که از ته یخچال پیدا کرده بودم مالیدم. چند تکه از گردوهایی را همین الساعه پوست گرفته بودم، گردوهایی که در کشمیر از فروشگاه مخروبه ای به 100 روپیه خریده بودم، روی پنیر گذاشتم و نان را لوله کردم. درب هشتی بر اثر نم گیر داشت. لگد زدم. شیشه هایش لرزید و باز شد. خاک بوی قبرستان می داد. از برگهای درخت انجیر هنوز آب می چکید. صدای استارت موتور آمد و بعد پاهایی که به سرعت پلکان را طی کردند. کسی با صدای نامفهوم حرف می زد شاید با تلفن. آسمان معلوم نیست از اینجا. چند درخت نارگیل نرینه بی بر جلوی دید را گرفته اند. چهار روز است باران می بارد. لوله نان و پنیر را تو دهانم می چپانم و چند قلپ چای داغ رویش...کمی گرما زیر پوستم می دود و خیلی زود محو می شود. باید بنویسم. باید به یک نفر به زبان مادری خودم حرف بزنم. باید با آن یک نفر بی هیچ ترسی از خودم بگویم. از اینکه می ترسم. از اینکه حرفهای بسیاری توی حلقم گره خورده اند. باید حرف بزنم...می ترسم برگردم. برگردم و عین زن لوط سنگ شوم.

صداهایی را که می شنوم برایم بی معنی ست. زبانم را در ته قلبم نگه داشته ام. هی آنجا با خودم واژگانش را تکرار می کنم. هی می ترسم که آنجا بمیرد و نابود شود. انگار که من تنها بازماندهء آن سرزمین باشم و آن زبان مهجور هم تنها میراثم. دیگرانی هم هستند نترس...به خودم می گویم. ولی باز هم می ترسم.

می روم ناخنهایم را از ته می گیرم. موهایم را از ته می تراشم. شناسنامه ام را می سوزانم. خودم را می سوزانم. نامم را فراموش می کنم. گذشته ام را فراموش می کنم. به راه هایی می روم که نمی شناسم. با آدمهایی می خوابم که حتی نامشان را نمی دانم. اما باز هم تو هستی. تو به آن بخشی مربوطی که من تنها با بریدن رگ یا خوردن مقادیر متنابهی زهر شاید بتوانم از خودم دورت کنم...نابودت کنم. هرگز کسی اینگونه به نابودی خود بر خواسته است؟...می گذارم دنبالم کنی...عین سایه...عین یک بچه یتیم پابرهنه و دماغو...عین یک گدای سمج در ام جی رود...یک لات آسمان جل در میدان ولیعصر. دنبالم بیا. بیا و پنجه های زخمی ات را در مشت فشرده من بگذار و فشار بده. با آن کفشهای پاره و گلی ات در سرسرای مرمری ذهنم هی رژه برو و به سمت من پلکهایت را بر هم بزن. دندانهای سفیدت را نشانم بده. همانجا جلوی پنجره لخت شو و برهنگی ات را برای همسایگان دس و چشم گرسنه ام به نمایش بگذار. اصلا به هیچ جایم بر نمی خورد. من پاک تو را بیخیال شده ام. من پاک خودم را بیخیال...!

کپکهای سفید را کنار می زنم و تکه ای پنیر لای نون لواش خشکیده که به مقدار ناتمامی همیشه ته یخچال یافت می شود، می مالم. از همان گردوهایی که شب آخر با هم از آن مغازه مخروبه در کشمیر خریدیم و تو پولش را دادی روی پنیر می گذارم و نان را لوله می کنم. چای داغ است. کمی گرما لای ناخنهایم می رود و نوک انگشتانم به گز گز می افتد. هنوز باران می بارد. هوا بوی قبرستان می دهد. خسته ام. تنم عین یک پادری کهنه که روزهای متوالی خیس خورده باشد نمدار و سنگین و دردناک است. روحم نا برداشته از پس کپک خورده ام. انگار خودم هم کپک زده ام. صد سال تنها بوده ام انگار...صد سال تنهایی را می خوانم و به رادیو گوش می کنم. تنها تفریحم پیاده روی در خیابان تاریک و خیس و بی انتهاست. باران که تمام شود در این خیابانها تا ساعتها هنوز از ریشه های بر آمده بر آسمان باران تیره و آلوده ای می چکد. آسمان شلاق خورده می نماید سر اگر برداری. از هر سو ریشه هایی به سینهء سوراخ سوراخش فرو رفته اند. خسته ام. تن سربی آسمان بر شانه هایم سنگینی می کند. کپکها در معده ام بندری می رقصند. دلم کیک یزدی می خواهد!

گاهی به نظر می رسد در دنیای اوهام زندگی می کنم. آدمهای اطرافم مه آلود و بی نور می شوند. من با چشمان ناباور به سمتشان می روم و آنها محو می شوند...عین بخارهای روی شیشه که بر اثر تماس و گرمای دست آب می شوند...نکند مدتها پیش مرده ام و روح سرگردانم در دنیای آدمیان آواره شده است؟...از همین روست که دیده نمی شوم. صدایم شنیده نمی شود. جان دادنم را کسی نمی بیند. شاید کسی را کشته ام یا موجبات بدبختی انسانهایی را به گونه ای فراهم آورده ام که مستوجب عذابی اینگونه هستم. و اینها همه مستلزم وجود آن نیرویی قضاوت کننده است که دیگر کمتر باورش دارم. بودنش را نه، ولی تاثیر گذاری اش را دیگر کمتر باور دارم. بودنش را در آن لحظات استیصال می شود یافت ولی آیا این اوست که تو را به ساحل می رساند سوالی ست که پاسخی ندارد چرا که بسیاری را در آن میانه رها کرده است...

جز کثافت چیزی برایم نمانده است. کثافت از در دیوار خانه ام بالا می رود و مرا در خود فرو می کشد. دست و پا می زنم که غرق نشوم و چه دست و پا زدن بیهوده ای...


* فصل بارانهای موسمی در نواحی استوایی

+ نوشته شده در  Thu 16 Feb 2012ساعت 10:12 PM  توسط من  | 

گردنم را کشیدم کنار. دکمه سر آستینم بسته بود. بازش کردم و آستینم را دادم بالا...وقت نبود. دستم رگ نمی داد لامصب. سرش داد زدم...د بجنب دیگه الان می رسن...دست خودم نبود. حالم خراب بود و بیخودی سر این بدبخت بینواتر از خودم داد می زدم. دست چپم رگ نمی داد. با صدایی شبیه ناله در آمد...اون یکی رو بده....نه دست راستم نه. بوی کافور و الکل و خون همزمان پیچید توی دماغم. گردنم را کشیدم کنار. پشت سرم دو تا جنازه افتاده بودند. یکیشون ترکش خورده بود درست وسط طحالش. بلندش که کردند از سوراخ کمرش تمام روده هایش ریخت بیرون. آن دومی وضعش بهتر بود پیشانی اش ترکیده بود و به جای چشمها دو سوراخ سیاه شده مانده بود که خون از تویش جوشیده بود و همانجا دلمه شده بود. حالم خراب بود. دخترک پرستار هنوز داشت با رگهای دست چپم ور می رفت. قدش کوتاه بود و روپوش سفیدش پر از لکه های خون شتک زده، تنتر یود و چرکابه زخمهای سربازان. صورتش را نمی دیدم. فقط کله سیاهی را تشخیص می دادم که روی نیمه ای از بدنم خم شده بود. بالاخره رگ را پیدا کرد. تا آمدم نفسم را در سینه حبس کنم سوزش سوزن تمام تنم را به رعشه انداخت. زانوهایم ضعف رفت و مثل درختی که تبر خورده باشد مثل شتری که پی اش کرده باشند سرنگون شدم. گرمی نفسی که تازه سیگارش را خاموش کرده باشد روی چشمانم حرکت کرد و رسید روی لبهایم. بعد پوست ترک ترکی روی خشکی لبهایم کشیده شد و چند قطره مرطوب آب روی لبهایم افتاد. احساس کردم کسی آب دهانش را توی دهانم ریخت. چشمانم را باز کردم. هیچ کس آن درو و برها نبود و سایه سفیدی در سیاهی سالن می دوید. برخاستم. انگار چوب پنبه ای را از در بطری شراب بیرون بکشند و شراب بجوشد و از دهانه بطری سر برود صدا ها جوشید و در خلا مغزم فرو رفت. سالن پر از سربازان مجروح و نیمه جان بود و صدا به صدا نمی رسید. هنوز می لرزیدم. تلو تلو خوران از لا به لای تن های زخمی و اجساد پاره پاره گذشتم و به انتهای سالن رسیدم. دنبال دخترک پرستار می گشتم. سه چهار نفر با روپوش سفید این طرف و آن طرف می دویدند و کسانی را روی دست یا تخت چرخان به داخل اتاقها می بردند. فضای سالن از بوی خون و مرگ سنگین و وهم آلود شده بود. دستم را به دیوار گرفتم. وقت نبود. بیرون هوای دم کرده و مرطوب سر خورد توی حلقم و نفسم را برید. جیبهایم را دنبال سیگار می گشتم که دخترک را دیدم . به سوی مدخل ورودی سالن می دوید. یک پایش می لنگید و موهای سیاهش در هوای شرجی وز کرده بود و تکه تکه روی پیشانی کوتاهش چسبیده بود....خانم خانم....چی شده جاییت درد می کنه....در نور کم جان فلورسنت حیاط که دور تا دورش را حشرات عشق نور پوشانده بودند صورتم را شناخت....ها تویی ...حالت بهتره؟....از گردان بیست و هفت دو تا ماشین اومد سمت بیمارستان زخمی های ماشین دوم کجان؟....چی؟ ...من چه می دونم....اینجا همه چی الان خیلی قاطیه ...می بینی که نیرو هم خیلی کم داریم....تو هم بهتره بری یه جا پیدا کنی کمی استراحت کنی چون سرم ندارم برات بزنم اگه دوباره بیفتی کسی نیس جمعت کنه.....تا آمدم دهانم را باز کنم توی تاریکی های مدخل گم شده بود. آشکارا دروغ می گفت.این دو تا ماشین پشت سر هم بودند. مگه می شه ندونه کجان..... دوباره دنبالش دویدم. درد مرموزی در تمام تنم شروع شده بود که فقط خودم می دانستم از چیست. داشت مثل خوره از دستهایم بالا میرفت و در سرم می دوید. گردنم را کشیدم کنار. انگار رگهای مغزم داشت باد می کرد. افتاده بود روی یک استخوان ساق پای سفید که از لای گوشت و خون آبه های زخم می درخشید. سرباز بینوا از هوش رفته بود و او سعی می کرد زخم را تمیز کند. بهت می گم ماشین دومیه کجاست؟...درست پشت سر ما بود مگه می شه نرسیده باشه؟!...بازم تو...بابا دست از سرم ور دار...من چه می دونم برو از دکتر بپرس...ولی تو زخمی ها رو می آوردی تو....کس و کارت اون تو بودن؟!...آره رفیقم....نمی دونم فک کنم تو راه زدنش یا رفته یه جای دیگه چون ما ظرفیتمون تکمیله ...می بینی که! ای بر اون ذاتت مجتبی...به اون مرتیکه قرمساق گفتم از کنار دست من جم نخوره ها نمی دونم کی چش ازش ور داشتم که رفت بیرون و تا بیام بجنبم ترکش خورد. لامصب الان معلوم نیس کدوم گوری رفته...خودش به درک جنسا رو کجا برده؟!...دست راستم داشت بی حس می شد. انگار تمام سالن توی مغزم بود. تک تک صداها در سرم می کوبید. ناله مجروحین...کشیده شدن تیغ روی پوست...شکستن سر آمپول های مسکن و آنتی بیوتیک...حتی فرو رفتن سوزن در پوست....عربده ها و زجه ها و صدا زدن اسامی بی معنی ای که آدم دم مرگ یادشان می افتد که دیگر جای خود داشت. باید فکرمی کردم یواش یواش رعشه هایم داشت شروع می شد و به قول دخترک هیچ کسی نبود به دادم برسد. خونم دیوانه وار توی رگهای بدنم می دوید. درد امانم را بریده بود. دوباره افتادم. دستهای زخمی و خون آلودش را روی صورتم کشید. از پشت پرده خون آلود فقط توانستم دو چشم غضبناک موربش را تشخیص دهم که آماده دریدن بود. میخواست با خونش غسلم دهد اینگونه که وحشیانه تمام تنم را با دستانش می گشت و آغشته ام می کرد به خون تازه ای که از زخم کف دستانش تراوش می کرد. با هر حرکتش درد عمیقی به قلبم وارد می شد. انگار کسی چنگال تیزی را توی قلبم فرو کرده بود و هی حرکت می داد. ناگهان دستانش از حرکت باز ایستادند. نگاه خیره دیوانه وارش را به چشمان خمار من دوخت و محکم خواباند بیخ گوشم جوری که صدای هزار زنگ کلیسا در سرم طنین انداخت و مایع لزجی از کنار گوشم راه گرفت در یقه پیراهنم. دست زدم. خون بود. همه اطرافم را خون فرا گرفته بود. دوباره به چشمانش نگاه کردم. رو گرداند و در حال رفتن داد زد پیمان شکن! افتاده بودم کنار جسدی که از پارگی شکمش رودخانه ای از خون راه افتاده بود. خون سیاه و چسبناک تا زیر گوشهایم رفته بود. نمی توانستم برخیزم. تمام تنم می لرزید. تنها چشمانم را به زور باز نگه داشته بودم سعی می کردم خودم را بکشم کنار. بوی خون کلافه ام کرده بود. با آخرین توانی که داشتم نعره زدم پرستار! حس کردم همین جا می میرم. من پیمان شکسته بودم و این سزای اعمالم بود. مگر با همین دست ها با همین لبها نبود که قسم خورده بودم دنبال خلاف نمی روم. ولی او از کجا فهمیده است. من که سه ماهه تو منطقه ام!...احمق او همه چیز را می داند. فکر کردی موهایش را توی آسیاب سفید کرده...او پیر آدم شناسی است. فکر کردی برای چی بهت گفته سراغ مواد نرو...چون می دانست این نقطه ضعفه توی احمق است...خاک بر سرت!....به آنی فروختی همه چیز را! افتادم به هق هقی سخت و هیستریک جوری که مهره های پشتم یکی در میان تکان می خوردند زیر فشار نفسهایم. قلبم داشت از جا کنده می شد. از تصور آن نگاه خیره خشمگین داشتم قالب تهی می کردم. حالا که با مرگ لحظه ای بیشتر فاصله نداشتم بد جور به گه خوردن افتاده بودم. اشباه سیاهی احاطه ام کرده بودند و در گوشی پچ پچ می کردند. صدای زوزه هایشان توی سرم پیچیده بود و داشت کرم می کرد. از ته دل نعره زدم خفه شید...برید گم شید...من نمی خوام بمیرم.....به خدا غلط کردم آقا....غلط کردم ....به جونه خودت غلط کردم...تو رو خدا ولم نکن.............نرو نرو ........بی انصاف نرو........غلط کردم. به اروا خاک بابام غلط کردم. زیر پوست داغ رانم ابتدا سوزشی شروع شد و بعد خنک شد. سری و خنکی مثل برق در رگهایم دوید و تا به خودم بیایم خشکم کرد و غلط کردم آخری بیرون نیامده توی حلقم گره خورد و با آب دهان کف کرده ام راه گرفت کف سالن و روی خون های سیاه چسبناک ماسیده شد. نور سفید خیره ای هی روی پلک هایم را زبان می کشید. می ترسیدم چشمانم را باز کنم چون اولین چیزی که به مغزم هجوم آورد مرگ بود. مرده بودم و باید در دنیای مردگان چشم می گشودم. دانستن این مسئله سخت آزارم می داد. می خواستم اسمش را صدا بزنم و کمک بخواهم ولی چیزی یادم نیامد. انگار مغزم فرمت شده بود. از اعماق وجودم بغض غریبی جوشید و تا لبه حلقم بالا آمد. نفهمیدم کی چشمانم را گشودم و نشستم. فضا همان فضای غربت زده و بی هوای سرزمینم بود و من هنوز میخکوب روی تخت فلزی رنگ و رو رفته ای که جا به جایش لکه های خون سربازان خشک شده بود. سرم را بلند کردم و نور لامپ مهتابی صاف فرو رفت توی شقیقه هایم. ناگهان تمام حواسم برگشت. بوی خون و مرگ، صدای ناله و درد و منظره پر مصیبت بیمارستان یک منطقه جنگی و من که دانستم هنوز نمرده ام یک باره ریخت توی سرم. عضلاتم عین چوب خشک شده بودند. هر کاری کردم از تخت برخیزم نشد. پوتینهایم به پاهایم چسبیده بودند و دور تا دور لبه پوتین را خزه گرفته بود. مطمئن بودم پاهایم آن داخل خاک شده اند و به محض اینکه پوتین هایم را بکنم مثل دو مجسمه شنی می ریزند. احساس می کردم کسی از پشت به شا نه هایم آویخته و با ناخنهایش رگهای دستان را مثل یک تور ماهیگیری می چرخاند و بالا می کشد. چنگال عظیمی وسط سینه ام فرو رفته بود و دستی نامرئی هی می چرخاندش. در واقع سربازان گلوله خورده و زخمی کمتر از من عذاب می کشیدند چرا که مغزشان مرتبا سیگنال درد را به منطقه حادثه دیده ارسال می کرد و باز دریافت می نمود ولی من مغزم قاطی کرده بود علاوه بر خلق دردهایی که تحملش ار توان بشر خارج است مرتبا توهمات دیداری و شنیداری داشتم که آزارم می دادند. چشمانم را به سختی چرخاندم تا شاید با دیدن منظره ای آشنا اندکی به یاد بیاوردم که چه بر من گذشته است. روح سفید پوشی از جلوی دیدگانم رد شد. خودش بود. دخترک پرستار. به یاد آوردم که دنبال مجتبی می کشتم و محموله موادی که دستش داده بود برای جاسازی. کل این جریانات هم از لحظه ای شروع شد که او ترکش خورد. در همین فکرها بودم که پرستار آمد بالای سرم. حالت چطوره؟...دارم می میرم...ولی تو که زخمی نشدی!...من همه تنت را معاینه کردم چته؟ مریضی؟...آره...نا نداشتم حرف بزنم. ببین تو رو جونه مادرت بگو ماشینی که پشت سرمون بود کجا رفت...رفیقم او تو بود...داروهام دستشه....همینجوری با چشمان مات برده نگاهم می کرد. لحظه ای بعد سرش را بلند کرد و به رو به رویش خیره شد. به سختی سرم را برگرداندم و به سویی که خیره مانده بود نگاه کردم. سربازان دشمن عین مور و ملخ داخل بیمارستان می چرخیدند. بیمارستان و منطقه به محاصره دشمن در آمده بود. گردنم را کشیدم کنار. دکمه پیراهن دست راستم را باز کرد. روی دستم پر از سوارخ های سوزن بود. دستش را روی زخمهای سوزن ها کشید و همانجا روی دو زانو نشست. کله سیاهی را می دیدم که می لرزید و بالا و پایین می رفت. وا دادم. درست عین سربازی که در وسط میدان جنگ سلاحش را می اندازد و سرنگش را بیرون می آورد و در حالیکه با خشم و نفرت تسمه چرمی را به دندان می کشد مایع زرد رنگی را توی رگ دستش خالی می کند و همانجا می افتد. حالا این سرباز فقط به فکر لمس یک تشنج موقت دیگر است در حالیکه خانه اش به تصرف دشمن در آمده است. دیگر چشمانم را باز نکردم. گمانم کسی خبر شهادت مرا به مادرم رسانید. کسی که یک دختر پرستار داوطلب در منطقه جنگی خط مقدم بود. آوریل 2009 پونا- هندوستان
+ نوشته شده در  Sat 11 Feb 2012ساعت 8:11 PM  توسط من  |