یک سال گذشت!
کل خانه یک اتاق دو در سه متری بود که دو طرفش را حجم دو تخت پر کرده بودند. آن وسط یک میز به دیوار چسبیده بود با یک صندلی پلاستیکی رو به رویش. کنار میزی قفسه ای آهنی قرار داشت پر از کتاب و خرت و پرت. یک تنگ ماهی هم بود. سروناز، ماهی قرمزی با باله های شفاف در تنگ دور خودش می چرخید. تفریحی جز اینترنت نداشتم آن روزها. همیشه می گفتم خبرهای بد زود می رسد. حدسم درست بود. اول بیژن مرد و بعد بابابزرگ. رفتم بیرون به بهانه اینکه چرخی بزنم و هوا به کله ام بخورد. گریه کرده بودم آن روز خیلی. وقتی برگشتم تنگ ماهی چپه شده بود روی قفسه آهنی و همه جا پر از آب بد بوی ماهی بود. رد پای خاکی یک گربه روی تخت کنار پنجره بود. پرده ها در باد اینور و آنور می شدند و بادزنگ صدای ناهنجاری داشت.
می ترسم. همیشه ترسیده ام. از سیاهی. از صداهای عجیب به هم خوردن درها و خش و خش پاهای ناشناسی بر کف خانه. تکانهای پرده در باد و نورهایی که روی دیوار شبحهای مبهمی را ایجاد می کنند. مرگ همیشه همین حوالی خانه ام پرسه می زند. گاهی از دور دست تکان می دهد و با لبخندی ردیف دندانهای سفید و تمیزش را به نمایش می گذارد. انگار توی دلم زنی رخت می شوید.
به او گفتم که من بچه کوهستانم. از پشت قاف آمده ام. به رویم خندید. نشانه ای از تحسین یا شگفتی در او نبود. در مواجهه با چیزهایی که نمی فهمیم خنده پوشش غلط انداز خوبی ست. چهره ای متفکر یا مدرن به ما می دهد. تو گویی که کل هستی را به سخره گرفته ایم و می دانیم که در پس این خنده های عصبی و سه گره های عبوس بر ابروانمان شاید فقط می ترسیم.
بابابزرگ همیشه از مرگ می هراسید. دوست دارم بدانم در آن لحظه با شکوه مواجه با حقیقت مرگ، که داشت برای همیشه از عدم جدا می شد و به ابدیت می پیوست صورتش چگونه بود. آیا زیر فشار ترس له شده بود یا لبخندی آرام و ملایم بر لب داشت. صدای تو را از پشت تلفن هرگز از یاد نخواهم برد. از فشار گریه و غم شکستی و حجم بزرگی از هق و هق و واژه را با هم تا اتاق کوچک من فرستادی. دیگر نشنیدم چه گفتی. من هم گریسته بودم. در مواجه با مرگ می گرییم همیشه. مانند کودکان در حسرت اسباب بازی یا آبنبات. به خالی حضور او که می اندیشم همان حسرت قدیمی انگار دوباره زنده می شود. به قول خاله ناهید...دیدار به قیامت!
حالا کسانی که نمی شناسم در انتظار دیدار من لحظه شماری می کنند. ترس می خورند و انگشتانشان را در تنهایی می جوند. احترام عمیقی که حس آزار دهنده ای دارد به مثابه ابزار کندی ست برای برش لوله آهنی چقری که سد راه شده است. هر چند که تمامیت فردی ما را به رسمیت بشناسند همیشه یک حضور ناشناس در زندگی مایه ناخشنودی ست. هر جا این حضور ناشناس قویتر است پیوند های انسانی مان نیز عمیقتر خواهد شد چرا که ما را ترسهایمان به هم می پیوندد. ترسهایمان را دوست بداریم. چه بسیار که داشته هایمان را مدیون همین ترسها هستیم. دانش بشری چیست مگر زدودن همین ترسهای انسانی از زمینه ذهنی که تمایل به آرامش ابدی دارد و در پایان سکوت و سکون بر جا مانده از زوال انسان را که بر آن پاسخی جز مرگ نیست.
مرا با لبخندم به یاد بیاور زمانی که دیگر نیستم. با نگاه های پریشانم به سمت یک جای دور دست در آسمان. آنجا که خورشید بر لبه کوهستان البرز و قله دماوند بوسه می زند. مرا در زمینه دشت شقایق پوش در کنار گوسفندان و سگان گله با دستمال سر صورتی و شلوار خاکی ام به یاد بیاور. من بچه کوهستانم. از پشت قاف آمده ام و به پشت قاف باز می گردم!
